محل تبلیغات شما



کشتی هایم غرق شده است!!
آری!
خندق مرگ جلوی پای م هر روز غروب سبز می شود!
وگوسفندان قربانی هر شب از من طلب آب می کنند!!!!
احساس میکنم هر شب در وان دروغ غسل می کنم
وریشه های آن گیاه افیونی با اندام های حساس م بد رفتاری می کند!
اصلا از تفکر زمینی بیزار شده ام
از خوابیدن کنار چمندان های پر از اجساد عروسک های پشمی
و بد دهانی یاد دادن به طوطی همسایه
و خوردن تخمه کدو با پوست
پیر مرد پرسيد!
پسر کشتی هایت غرق شده اند!
گفتم آری پدر
ان هم به دست شما!?
از تعجب نوک شاخه هایش از زیر پوست پيشا ني اش نمایان بود!
خلوتی شب مانند جای پای خرس روی چمن های باغ مرابه ترس وامی دارد وقتی بوی تند و ملوس سرکه مادر بزرگ زیر راه پله باز مرا به یاد کشتی هایم میاندازد
ته همه چیز من فقط دنبال تفکری هستم که بگوئید هسته زرد آلو نیا نیست همیشه شیرین باشد!!!
بنا نیست همیشه برای شیر ریخته شده گریه کرد!!
و همچنین بنا نیست من از خود اثری برجا گذارم!!!

نویسنده:محمّد رازانی


کبوتر سیاه
با سرفه های ممتد خیابان بی انتهایی را طی کرد، خیابان سیاه بود، آسمان سیاه بود، بر در و دیوارها پرچم و پارچه ها و بیرق های سیاهی آویخته بودند.
سیاه بود البسه ی که بر تن داشت و حتی چشمانش، روی و صورتش و روح اش، در عین هوشیاری مست بودن را دوست داشت،همه چیز را سیاه می دید از خودش که همیشه دردسرساز بود با جامعه ای که رندی اش حتی برسیاهی ها می چربید.
احکام و حکم روزگار روح اش را چاک چاک کرده بود و زخم های که برداشته بود سیاه بود سیاه مطلق، چادرش در سیاهی گم گشته بود و در خندق جوی سیاه آرام گرفته بود، پاهای اش در سیاهی ظلمت زمین در طواف المی طوقی ایستاد، دستان سیاه اش را بر یال و کوپال اش کشید و در زیر پایش در فکری سیاه حبس گشت، در سکوتی سیاه صدای گام های که هر لحظه به کعبه ی حریم اش نزدیک می گشتند، نزدیک تر می شد، نگاه اش به حکاکی های روی علامت بود که در خودش دعا داشت و آیه و پهلوان و اسطوره .
چندین مرد حال در کنارش بودند و طوافش می کردند، یکی از آنها چادر را از خندق پنهانش یافته بود، دستها در دستار آستین ها فرو رفت، زن نگاهش کنجکاو بود برای سنبلی برای حکمتی .
کاردهای آب دیده از بین دستارها رخ بر کشیدند، زن لبخندی بر لب آورد لبخندی برتمام سیاهی ها و جانی گرفته شد، خرخره ای دریده شد و سری جدا گشت و سر انجام چادری سیاه که روی و تن اش را در سیاهی فرو می برد جسدش را در بر گرفت.
و در شب قدسیان همین بس که کبوتری سیاه بخواند با بانگی بلند مرگ را برای لبخندی.


بال های خیس (از سری داستان های کتاب مترسک های دیوانه)

نویسنده:محمّد رازانی

 

سوز سرما شلاقش را بی رحمانه به درختان و پوشش آبادی می زند، شاخه های درختان در سکوتی غریب کمر خم کرده اند. غنچه ها دلتنگ اند و برکه خوابیده، پرندگان از لانه بیرون نمی آیند. هوا سرد و تاریک هست حتی باد هم نمی وزد ،صلابت زمستان تمام آبادی را به خضوع و خشوع منحصر به فردی نشانده است. در این میان گنجشک مادر در ازدحام آرام درختان خفته، پریشان به دنبال غذا می گردد؛دیگر آذوقه ای برای خود و فرزندانش نمانده است، بال هایش گویا رمقی ندارند، کمی آنطرف تر پر میگیرد از لانه دور می شود ،بال های خسته اش را کمی پوش میدهد و زیر اخرین برگ های خشک جامانده از پاییز را جستجو می کند و این بار هم ناامید تر از پیش به راه خود ادامه می دهد .لشکریان ابرها ی آسمان در ستیزی چالش طلبانه تازیانه ی رعد خود را بر هم میزنند و اشک سپاهیان شکست خورده را بی محابا به زمین می فرستند. گنجشک مادر اکنون با بال های خیس
خود را زیر تک برگی ستبری می رساند که قطرات باران بازیگوشانه از نوکش می چکد. گویا باران هم با نوای دل ۸گنجشک گرسنه، در نی لبکی چوبین حزن انگیز می نوازد.
گنجشک سوسوی نور چراغی را از دور دست ها می بیند، تلالو امیدی به دلش می تابد و با رمقی خموش و تاریک اما دلی روشن، زیر باران ،نور را دنبال می کند. شاخه های آویزان درختی باران خورده، بر دیوار خانه ای کاهگلی با در ی چوبی به چشم می خورد .او با قلبی پرتپش و با چشمانی درخشان از هیجان در باغچه کوچک این خانه می نشیند . باران که دیگر آخرین اشک های خود را به ساکنان آبادی ارزانی می داشت ، کم کم خداحافظی می کند ؛پیرمردی از ایوان خانه بیرون آمد، در اتاقک مرغ و خروس ها را در گوشه حیاط باز کرد و برای آنها مقداری غذا گذاشت ناگهان چشمش به بال های خیس و تن رمیده گنجشک افتاد. نوه هایش را صدا زد،آنها سراسیمه به حیاط آمدند، پیرمرد هر آنچه تکه نان و دانه در خانه محقر خود داشت به نوه هایش داد تا آنها با دستهای خود به گنجشک دهند.او درس مهربانی و رحمت را عملی به نو ه هایش آموخت. گویا خداوند روزی گنجشک و فرزندانش را در دست های کوچک نوه های پیر مرد قرار داده بود .گنجشک پس از خوردن دانه ها، رمق رفته را بازیافت و با جانی تازه و دستی پر به سمت درختان پشت آبادی پر کشید تا جوجه های گرسنه خود را ازچشمه ی رافت و معرفت پیرمرد سیراب کند..


 

 

 

 

 

 

او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد

حواسش به من نبود.
ولی من تمام حواسم پرتِ او بود.
تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد.
با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود.
سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد.
میتوانستم تشخیص دهم کتاب مورد علاقه اش است.
هنوز چند صفحه ای باقی بود تا آن را تمام کند.
آخرین باری که همدیگر را دیدیم؛ با قهوه ای در دست، صفحه هشتاد از کتاب را نوش جان میکرد.
اولین بار را یادم نمی آید عجیب است. شاید عشق حواسِ آدمی را پرتِ زمان میکند.
زمان؛ که بی رحمانه در گذر است بر خلاف عشق، که چون زخمی در درون آدم به یادگار می ماند.
بگذریم.
برگردیم به یار‌.
آه مشغول فکر شدم؛ نتوانستم او را دنبال کنم.
آخرین بار؛ با کتابی که بغل کرده بود از خیابان عبور میکرد. نگاهم را دوختم، به مِه غلیظی که خیابان را فراگرفته بود.
هوا نیز اندکی سرد بود؛ و باب میل من. دیوانه وار عاشق قدم زدن در هوای مه آلود و خنک بودم. اما آن زمان ها که اثری از مه نبود، به ابرهای تیره بالای سرم بسنده میکردم. اما او جهان را با آفتابش می پرستید. همیشه به او میگفتم آفتاب را رها کن‌. اکنون که

 

ابرهای سیاه، آسمان را دربرگرفته، دست مرا بگیر تا ابروار در این خیابان ها درخود بپیچیم. از باران احتمالی نترس. بیا همراهِ هم باران را حس کنیم. بگذار عشق آفتاب ما باشد. گاهی حرفهایم را میشنید و مرا همراهی میکرد. با اندک مروری از خاطرات، دوباره برگردیم به یار. با اینکه او را گم کرده بودم، میدانستم سر از کافه ای گرم در خواهد آورد، که اولین بار عشق را در چشمانش نظاره کرده بودم، و او عشق را در صفحه هشتاد از کتابش، با قهوه مورد علاقه اش به جستجو نشسته بود.
همیشه به کتاب بیشتر از من توجه میکرد.
اما من تمام فکرم پیش او بود.
عاشق کتاب خواندن او بودم، خودش به کنار.
او به من زندگی را نوید میداد و کتاب اش به گمانم، آینده را برایش ترسیم میکرد. همیشه به من میگفت که نویسندگی را دوست دارد، اما به ندرت او را با کاغذ و قلمی در دست میدیدم. شاید بعد از هر خداحافظی، شب ها تا صبح، افکارش را بر روی کاغذ پیاده میکرد. درست مثل خودم.
بالاخره او را در کافه همیشگی مان پیدا کردم.
هنوز هم با کنجکاوی‌ مشغول خواندن بود. و من با نگاه سیری ناپذیر، حظ تماشا را به واقع میچشیدم.
خود را به او نزدیک کردم، تا صفحه کتاب را ببینم‌. هنوز صفحه هشتادم کتاب را تمام نکرده بود.
فهمیدم این همه مدت که من نبوده ام، کتاب را باز نکرده است‌.
و به یاد قهوه ای تلخ در دستانش؛ و تلخی فاصله ای که بین ما بود، از صفحه هشتاد کتاب لذت میبُرد.!
کنارش نشستم، و بالاخره نگاهش را در نگاهم درهم‌آمیختم.
عینک بخار گرفته از سرما، دیگر آن زمهریرِ همیشگیِ بین ما نبود.
گرم و لوند بود چشمانش‌.
صاف، همچون آسمانِ سربرآورده از خورشید!
قهوه ام را تمام کردم. و پشت شیشه کافه او را دیدم، که هنوز خیابان را بالا و پایین میکرد.
من بعد از او همه چیز را در کنار خود میبینم.
حتی وقتی در کنارم نیست؛ قهوه مورد علاقه اش را با صفحه هشتاد از کتاب، هضم میکند.!
من بعد از او آه؛ دیگر آن آدم سابق نشدم.
این بود همان عشقی که از آن حرف میزدم. و خیلی ها با تمام وجودشان با من موافقند، و شاید خواهند بود.
توهمِ بی رحمانه از او؛ با سیگاری در دستم؛ و قهوه تلخی که اندکی به کامم شیرین است. قهوه ای با طعم فراموشی!
و صندلی خالی او در کنارم؛ مرا به خیابان خلوتی ربط میدهد، که جایش خالی ست اما؛ در خاطراتمان پرسه میزند.
من بعد از او؛ همه چیز را به یکباره در کنار خود میبینم.!
من، همیشه او را، همانطور که دلم میخواهد در تنهایی ام ترسیم میکنم.
و به گمانم او هم ‌اکنون؛ آینده را در کتاب هایش رنگ آمیزی میکند. هنوز هم میتوانم او را مثل آب خوردن ببینم؛ با قهوه ای تلخ در دستانش، همچون تنهایی بخار گرفته در سرما، که مرا به سردیِ صندلی کنار میز همیشگی مان میخکوب کرده است. من بعد از او آه؛ همه چیز را در کنار خود میبینم و در یک آن محو میشوم.
این عشق را چه کسی به نظاره خواهد نشست!؟ چه کسی ترسیم خواهد کرد؛ این کافه سرد را برای او‌!؟

 

 

 

 

 

 

او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد

حواسش به من نبود.
ولی من تمام حواسم پرتِ او بود.
تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد.
با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود.
سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد.
میتوانستم تشخیص دهم کتاب مورد علاقه اش است.
هنوز چند صفحه ای باقی بود تا آن را تمام کند.
آخرین باری که همدیگر را دیدیم؛ با قهوه ای در دست، صفحه هشتاد از کتاب را نوش جان میکرد.
اولین بار را یادم نمی آید عجیب است. شاید عشق حواسِ آدمی را پرتِ زمان میکند.
زمان؛ که بی رحمانه در گذر است بر خلاف عشق، که چون زخمی در درون آدم به یادگار می ماند.
بگذریم.
برگردیم به یار‌.
آه مشغول فکر شدم؛ نتوانستم او را دنبال کنم.
آخرین بار؛ با کتابی که بغل کرده بود از خیابان عبور میکرد. نگاهم را دوختم، به مِه غلیظی که خیابان را فراگرفته بود.
هوا نیز اندکی سرد بود؛ و باب میل من. دیوانه وار عاشق قدم زدن در هوای مه آلود و خنک بودم. اما آن زمان ها که اثری از مه نبود، به ابرهای تیره بالای سرم بسنده میکردم. اما او جهان را با آفتابش می پرستید. همیشه به او میگفتم آفتاب را رها کن‌. اکنون که

 

ابرهای سیاه، آسمان را دربرگرفته، دست مرا بگیر تا ابروار در این خیابان ها درخود بپیچیم. از باران احتمالی نترس. بیا همراهِ هم باران را حس کنیم. بگذار عشق آفتاب ما باشد. گاهی حرفهایم را میشنید و مرا همراهی میکرد. با اندک مروری از خاطرات، دوباره برگردیم به یار. با اینکه او را گم کرده بودم، میدانستم سر از کافه ای گرم در خواهد آورد، که اولین بار عشق را در چشمانش نظاره کرده بودم، و او عشق را در صفحه هشتاد از کتابش، با قهوه مورد علاقه اش به جستجو نشسته بود.
همیشه به کتاب بیشتر از من توجه میکرد.
اما من تمام فکرم پیش او بود.
عاشق کتاب خواندن او بودم، خودش به کنار.
او به من زندگی را نوید میداد و کتاب اش به گمانم، آینده را برایش ترسیم میکرد. همیشه به من میگفت که نویسندگی را دوست دارد، اما به ندرت او را با کاغذ و قلمی در دست میدیدم. شاید بعد از هر خداحافظی، شب ها تا صبح، افکارش را بر روی کاغذ پیاده میکرد. درست مثل خودم.
بالاخره او را در کافه همیشگی مان پیدا کردم.
هنوز هم با کنجکاوی‌ مشغول خواندن بود. و من با نگاه سیری ناپذیر، حظ تماشا را به واقع میچشیدم.
خود را به او نزدیک کردم، تا صفحه کتاب را ببینم‌. هنوز صفحه هشتادم کتاب را تمام نکرده بود.
فهمیدم این همه مدت که من نبوده ام، کتاب را باز نکرده است‌.
و به یاد قهوه ای تلخ در دستانش؛ و تلخی فاصله ای که بین ما بود، از صفحه هشتاد کتاب لذت میبُرد.!
کنارش نشستم، و بالاخره نگاهش را در نگاهم درهم‌آمیختم.
عینک بخار گرفته از سرما، دیگر آن زمهریرِ همیشگیِ بین ما نبود.
گرم و لوند بود چشمانش‌.
صاف، همچون آسمانِ سربرآورده از خورشید!
قهوه ام را تمام کردم. و پشت شیشه کافه او را دیدم، که هنوز خیابان را بالا و پایین میکرد.
من بعد از او همه چیز را در کنار خود میبینم.
حتی وقتی در کنارم نیست؛ قهوه مورد علاقه اش را با صفحه هشتاد از کتاب، هضم میکند.!
من بعد از او آه؛ دیگر آن آدم سابق نشدم.
این بود همان عشقی که از آن حرف میزدم. و خیلی ها با تمام وجودشان با من موافقند، و شاید خواهند بود.
توهمِ بی رحمانه از او؛ با سیگاری در دستم؛ و قهوه تلخی که اندکی به کامم شیرین است. قهوه ای با طعم فراموشی!
و صندلی خالی او در کنارم؛ مرا به خیابان خلوتی ربط میدهد، که جایش خالی ست اما؛ در خاطراتمان پرسه میزند.
من بعد از او؛ همه چیز را به یکباره در کنار خود میبینم.!
من، همیشه او را، همانطور که دلم میخواهد در تنهایی ام ترسیم میکنم.
و به گمانم او هم ‌اکنون؛ آینده را در کتاب هایش رنگ آمیزی میکند. هنوز هم میتوانم او را مثل آب خوردن ببینم؛ با قهوه ای تلخ در دستانش، همچون تنهایی بخار گرفته در سرما، که مرا به سردیِ صندلی کنار میز همیشگی مان میخکوب کرده است. من بعد از او آه؛ همه چیز را در کنار خود میبینم و در یک آن محو میشوم.
این عشق را چه کسی به نظاره خواهد نشست!؟ چه کسی ترسیم خواهد کرد؛ این کافه سرد را برای او‌!؟

نویسنده:محمّد رازانی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پرواز تا خدا شرح گزارشکارازمایشگاه شیمی فیزیک پلیمرها